تبليغاتX
a ازهمه دنیا فقط تو......

ازهمه دنیا فقط تو......

دل نوشته

 

ساموئیل عزیز

دیروز از مهمترین روزهای  عمرت بوده تصمیم خیلی بزرگی گرفتی امیدوارم خوشبخت بشی

برای خوشبختیتون دعا میکنم

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت6:37توسط vadod |

 

مریمم! عزیز دلم تولدت مبارک

میدونم دلت گرفته.میدونم احساس میکنی کسی حرفاتو نمی فهمه. گلم تحمل کن درست میشه. دنیا اینجوری نمی مونه . مطمئن باش اونی که باعث رنجش دل تو شده٬اونی که در حق تو بی انصافی کرده٬تو همین دنیا نتیجه کارشو میبینه.پس گلم !بخند نبینم قصه بخوری.اگه میبینی اینارو اینجا نوشتم برای اینه که تو وبلاگت اجازه ندادی کسی حرفی بزنه. امدم بگم که خیلی دوست دارم. تولدتم برام خیلی مهمه دیروزم از طرف تو کیک تولد گرفتم و خوردم(خیلیم شور بود)آخه خسیس (اصفهانی) تو که کیک ندادی بمون

راستی حالا کادو چی دوست داری؟بی تعارف بگو برات میگیرم

 

پ.ن بچه ها لطفا همه همینجا به مریم هدیه بدین.چی؟؟؟؟خوب معلومه یه جمله قشنگ

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت6:25توسط vadod | |

 

 

سلام دوستان

 فردا تو لد امام رضاست

میشه تو این روز بزرگ برای یه عزیز که از درد کلیه رنج می بره و دیالیز شده دعا کنین!

شماها دلتون پاکه حتما آقا دعاتونو مستجاب می کنه

 همتونو دوست دادم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت14:31توسط vadod | |

 

 

شهادت امام جعفر صادق را به همه دوستاران آن حضرت تسلیت میگویم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت5:24توسط vadod |

20 مهر سالروز بزرگداشت خواجه ی شیراز حضرت حافظ  بر تمامی ادب دوستان مبارک باد

 

اول یه فاتحه برای روح بزرگ حضرت حافظ

اینم فالتون

ای بابا من اینا همه چشمک رو نذاشتم این قاطی کرده جون شما

دلم رمیده لولی وشی ست شور انگیز              دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد                         هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد             که تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیز

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی         بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر                    به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی              که جز ولای تو ام نیست هیچ دستاویز

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت                که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست          تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 درضمن ما(من)تفسیرم می کنما گفته باشم فقط یه کم گرونه

 اصلا قابلی نداشت

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت2:36توسط vadod | |

 

 

 

دلم گرفته از این آسمان تنهائی

فدای نرگس چشمت چرا نمی آیی؟

 

هر ادینه که از راه می رسد دلتنگ تر از قبل می شوم دلم هیچ کس را نمی خواهد حتی عزیزانم ٬اصلا مگر عیر تو عزیزی هم هست؟

من و تو مولایم٬جمعه هایم وقف توست. اصلا تمام هفته ام ٬تمام ساعاتم ٬ثانیه ها 

امامم! می دانی آب از سرم گذشته . می دانی که دوستت دارم دلم می خواهد تمام لحظا ت عمرم وقف تو باشد ولی نمی شود ٬ چرا نمی توانم ؟ همیشه دردلهایم را برای تو گفته ام. برای تو که در باورم خوب جای داری. تو که هر لحظه و با هر نفسم نفس کشیدی . می دانم پریشانت میکنم ٬ می دانم . روسیاهم.

یاد تو بر شوره زار دلم باران رحمت است باز می کنم پنجره ی دل را و عطر وجود نازنینت رابا همه وجودم حس می کنم.

 این جمعه با دلی شکسته تر٬ با حضوری غریب تر و با وجود غایب تر کوله بار پشیمانیم را بسته و به در خانه لطف و کرمت آمده ام. مرا نگاه کن با همه ی عصیانم! امامم٬ شرمنده که برایت هدیه ای به جز درد و حسرت ندارم ولی همه امیدم به کرم و بخشش توست

در انتظار تو صبورانه خواهم ماند ای تمام امیدم

 

پ .ن ببخشید اگر غمگین شد . جمعه هایم با غم است نا خوداگاه

به امید شادترین جمعه با حضور آقا

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت6:58توسط vadod | |

 

 

چند وقت قبل سازمان سیا (سازمان جاسوسی آمریکا) شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.

پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند.

در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور سیا يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت :

ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!

مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت:

حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم.

مامور نگاهي كرد و گفت :

مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد.

بنابراين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:

ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني ، همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش...!

مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد ، براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:

من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم ، حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم!

مامور سیا پاسخ داد:

نه! همسرت را بردار و به خانه برو...!

حالا تنها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:

ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است ، اين اسلحه را بگير و او را بكش.

او اسلحه را گرفت و بلافاصله وارد اتاق شد

حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند ، بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و... را شنيدند.

اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت ، سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند ، او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:

شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است ، من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد!!!



نکته: جزئیات این عملیات محرمانه توسط هکرهای موذی از سیا دزدیده شده و در اختیار عموم قرار گرفت.

 

یه چیزی بگم؟

این خانومهارو دست کم نگیرین یه وقت دیدن کشتنتون 

پ.ن گلناز  خانم اینم یه متن شاد به خاطر شما و همههههههههههههههه

پ.ن کلیه هام دارن  میترکن این مطلبو دزدی م از یه وبلاگ فقط برا اینکه یه چیزی نوشته باشم

پ.ن. وای خداجونمممممممممممم اینا چی بود توشب قدر من نوشتی؟؟؟؟!!!!!!لطفا تحملشم بده خوب!!!!!!!!!

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت8:30توسط vadod | |

 

 

به چه چیزت افتخار کنیم؟!!!

          زن و دختري جوان پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آنها از پیرمرد بپرسد!

          شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید. زن گفت: "این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم؟!"

          شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید: "اگر شکل‌و شمایل این مرد چگونه بود شما به او افتخار می کردید؟!"

          دخترک با خنده گفت: "من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند."

          زن نیز گفت: "من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده كه فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد! به راستی این مرد کداميك از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم؟!"

          شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت: "آهای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب  و مادر گستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من باشند!"

          پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی آکنده از بغض گفت: "اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم!"

          پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.

         شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت: "آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم و زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند."

 

پ.ن.خوب خوندین؟؟؟؟؟؟؟به این میگن عشق واقعی. یه کم یاد بگیرین(یاد بگیریم). ای زن و دختر بد جنس مگه دستم بهتون نرسههههههههههه

پ.ن . من حالم بده الآن یه مسکن قوی زدم

پ.ن.یکی بگه برا سنگ کلیه چی خوبه

پ.ن.هندونه پخته رو خودم میدونممممممممممم یه طبابت دیگه لطفا !حالم بد شد از بس هندونه پخته خوردم

پ.ن .ای خدااااااااااااااااااااا چرا مرغا باید سنگدون داشته باشن ولی ما آدما نه؟؟!!!

پ.ن.ای کلیه نامرد خوب چته؟؟؟ جون من خوب کارکن؟حالا یاد ت افتاده سنگ بسازی برا من بدبخت

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت8:2توسط vadod | |

 

هرگاه شادم يادش غمگينم ميکند

  • هرگاه غمگينم يادش شادم ميکند

  • پس هردو را دوس ميدارم چون حکايت از او ميکند

  • +نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت14:1توسط vadod | |

     

    خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

    پر نفرتم

     کمکم کن

     

    +نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت15:39توسط vadod |